تبليغاتX
پزشکی

پزشکی
پزشکی


به نام عشق حقیقی

هر كودكي كه به دنيا مي‌آيد, بيشترين عشق ممكن و گاه حتي عشقي فراتر از ظرفيت انساني را در وجود خود نهفته دارد. وجود او لبريز از عشق است. گويي از جنس عشق ساخته شده است.
عشق, گلي است بسيار ظريف و شكننده كه بايد محافظت, تقويت و آبياري شود. فقط در اين صورت است كه مي‌توان آن را قوي و محكم كرد. عشق نهفته در وجود كودك نيز _ مانند خود او _ بسيار شكننده است. فكر مي‌كنيد اگر كودكي را به حال خودش رها كنند, زنده خواهد ماند؟ انسان موجودي
بسيار ناتوان و بي‌دفاع است. اگر كودكي را به حال خودش رها كنند, شانس زنده ماندن او تقريباً به صفر مي‌رسد. او مي‌ميرد و اين دقيقاً همان اتفاقي است كه براي عشق مي‌افتد. عشق هم اگر تنها بماند, مي‌ميرد و اين اتفاقي است كه افتاده, عشق را تنها گذاشته‌اند.
خطر طرد شدن از طرف والدين هميشه در ذهن كودكان وجود دارد. بعضي والدين هميشه فرزندشان را تهديد به طرد كردن و رانده شدن مي‌كنند: «اگر حرف‌شنو نباشي, اگر درست رفتار نكني, مي‌اندازيمت بيرون!» خب, طبيعي است كه كودك مي‌ترسد. طرد شدن؟ آن هم در اين دنياي وحشي؟ اينجاست كه كودك شروع به سازش و كنار آمدن مي‌كند. و بتدريج تبديل به آدمي كلك و حقه‌باز مي‌شود. كه براي رسيدن به هدف‌هايش تقلب مي‌كند.
او نمي‌خواهد بخندد ولي وقتي مادر را مي‌بيند و دلش شير مي‌خواهد, مي‌خندد. اينجا ديگر وارد دنياي سياست مي‌شويم _ الفباي سياست از همين جا شروع مي‌شود. رفته رفته احساس انزجار در دل كودك ريشه مي‌دواند زيرا محبت و احترامي دريافت نمي‌كند. در دل احساس يأس و نوميدي مي‌كند زيرا به او, آن طور كه هست, عشق نمي‌ورزند. فقط در صورت انجام كارهاي خاصي كه پدر و مادر به آن اعتقاد دارند لطف و محبت شامل حالش خواهد شد. پس نتيجه مي‌گيريم كه عشق, شرط و شروط دارد. كودك به همان صورت كه هست, شايسته‌ي عشق نيست. ابتدا بايد شايستگي خود را ثابت كند و آنگاه از عشق پدر و مادر بهره‌مند ‌شود.
بنابراين براي اينكه شايستگي خود را ثابت كند شروع به رفتارهاي تصنعي و دروغين كرده, ارزش‌هاي ذاتي و دروني خود را از دست مي‌دهد. عزت نفس او بتدريج از بين مي‌رود و احساس بي‌لياقتي و ناشايستگي مي‌كند. شايد حتي گاهي اوقات اين فكر به سرش بزند كه: «آيا اينها والدين واقعي من هستند؟ نكند من را از سر راه آورده باشند؟ احتمالاً دارند نقش بازي مي‌كنند, زيرا به نظر من عشق و علاقه‌ي حقيقي‌اي در كار نيست.» هزاران بار صورت كريه خشم را در چشم‌ها و چهره‌ي والدين مي‌بيند, آن هم براي اتفاق‌هاي ناچيز. در نظر او, بروز چنين خشمي كاملاً بي‌مورد و نامتناسب است. نمي‌تواند باور كند و چنين رفتارهايي را غيرمنصفانه مي‌پندارد. ولي در نهايت بايد تسليم شود, بايد سر خم كند و جبر و ضرورت موجود را بپذيرد. اين چنين است كه بتدريج گنجايش او براي عشق ورزيدن از بين مي‌رود.
عشق فقط با عشق رشد مي‌كند. عشق محتاج بستري عاشقانه است _ اين را بايد به عنوان مهم‌ترين و بنيادي‌ترين اصل به خاطر داشت. عشق, تنها در بستري عاشقانه قادر به رشد و فزوني است. عشق تحت تأثير امواج و بازتاب‌هاي عاشقانه در محيط, پرورش مي‌يابد. اگر پدر و مادر هر دو عشق بورزند, آن هم نه فقط به كودك, بلكه به يكديگر نيز, اگر عشق در فضاي خانه جاري باشد, آنگاه كودك هم‌ چون موجودي از خميره‌ي عشق رفتار مي‌كند و هيچ‌گاه اين سوال كه: « عشق چيست؟» برايش پيش نمي‌آيد. او معني عشق را از همان اول درمي‌يابد, زيرا عشق تبديل به شالوده و خميره‌ي وجود وي مي‌شود.
من نمي‌توانم عشق را تعريف كنم؛ براي عشق تعريفي وجود ندارد. عشق همچون تولد, مرگ, خدا و مراقبه, يكي از آن چيزهاي توصيف‌ناپذير است. آن را نمي‌شود تعريف كرد _ حداقل من كه نمي‌توانم.
مردم فكر مي‌كنند فقط زماني مي‌توانند عشق بورزند كه شخص دلخواه خويش, يعني كسي كه از نظر آنها سزاوار عشقشان باشد را يافته‌ باشند _ چنين طرز فكري چرند است! _ مطمئن باشيد كه هرگز چنين شخصي را پيدا نخواهيد كرد. مردم مي‌گويند فقط زماني حاضرند عشق بورزند كه مرد يا زن ايده‌آل و كاملي را بيابند _ اين هم مزخرف است. هرگز چنين مرد يا زني را پيدا نخواهي كرد, زيرا مرد يا زن كامل اصلاً وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد, مطمئن باش كه براي عشق تو اهميتي قائل نخواهد شد و زحمت درگير‌شدن با آن را به خود نخواهد داد!
داستان مردي را شنيده‌ام كه تمام زندگي‌اش را مجرد ماند, براي اينكه در جست‌وجوي زني در منتهاي كمال بود. وقتي كه هفتاد سالش شد, يك نفر از او پرسيد: «تو تمام اين سرزمين را در جست‌وجوي زن كامل زير پا گذاشتي؛ آيا واقعاً نتوانستي چنين زني پيدا كني؟ حتي يك نفر را؟»
پيرمرد بسيار غمگين شد. گفت: «چرا. يك بار به چنين زني برخورد كردم, يك زن كامل به تمام معنا.»
آن شخص پرسيد: «خب, پس چه شد؟ چرا با او ازدواج نكردي؟»
چهره‌ي پيرمرد از قبل هم غمگين‌تر شد. گفت: «والله چه بگويم؟ او هم در جست‌وجوي مرد كامل بود.»
براي جاري شدن و رشد كردن در بستر عشق, نيازي به كمال مطلوب نيست. عشق هيچ ربطي به اين مقوله ندارد. انسان عاشق صرفاً عشق مي‌ورزد, همان‌طور كه يك انسان زنده نفس مي‌كشد, مي‌نوشد, مي‌خورد و مي‌خوابد.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 9:49 توسط پرنده دریا |